صفحه نخست
تماس با نویسنده
گرد آوری مطالب مژده
آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٩
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٤
لینک دوستان
مژده صبح
افسونگر
لینکوگراف
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان

دنیا پر از بایدهایی است که مردم بدون هیچگونه ارزیابی، اعمال خود را بر اساس آنها می سنجند،
و مجموعه این بایدها نقطه ضعف بسیار بزرگی را در وجود آنها تشکیل می دهد.
بسیاری از اصول و مقرراتی که راهنمای زندگی شماست مورد قبولتان نیست، و با وجود این قادر
نیستید خود را از بند آنها رها ساخته و تصمیم بگیرید که چه چیز برایتان خوب و مفید است و چه
چیز بد و مضر.
هیچ چیز مطلق نیست. هیچ قانون و مقرراتی وجود ندارد که همیشه به جا و با معنی باشد، یا اینکه
بهترین راه را در هر شرایط نشان دهد. نرمش و انعطاف پذیری فضیلت بسیار بزرگی است ، با
اینحال برای شما مشکل و در واقع غیر ممکن است که قانون بیفایده ای را نقض کنید یا سنت پوچ
و بیهوده ای را زیر پا نهید.
منظور به هیچوجه نقض قانون نیست . اما پیروی کورکورانه از رسوم و مقررات مبحث کاملا
متفاوتی است...
اگر مصراً بخواهید که زیر تسلط عوامل بیرونی باشید، واصرار بر این باور داشته باشید که با نیروهای
بیرونی شما را هدایت می کنند،هر گز قادر نخواهید بود به شکوفایی شخصیت خویش دست یابید.
سازنده و مثبت بودن با ین معنی نیست که باید همه مشکلات و مسائل خود را از میان بردارید ،بلکه به این
مفهوم است که مدار هدایت خود را از بیرون به درون انتقال دهید. شما یک آدم ماشینی نیستید که زندگی
خود را از پیچ و خمهای حیرت انگیز بگذرانید، وبا دستورالعمل های دیگران که برایتان هیچ مفهومی ندارد پر
شده باشد. بایستی نگاه جدی تری به دستورالعملها بیاندازید و شروع به تمرین هدایت فکر، احساس و
رفتار خود از درون بکنید. دکتروین.و.دایر
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥ - مژده
آلبرت اینشتاین، مردی که زندگی خود را وقف کشف ناشناخته ها کرد،
در مقاله ای با عنوان " به چه چیز اعتقاد دارم " نوشت :
(( زیباترین چیزی که می توانیم تجربه کنیم ، سرزمین رازها است .این کار
منشاء اصلی تمام هنرها و علوم است ))
پيام هاي ديگران () PermaLink سهشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥ - مژده
فاش میگویم و از گفته خود دلـشادم
بـنده عشقـم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهـم شرح فراق
کـه در این دامگه حادثه چون افـتادم
مـن ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لـب حوض
بـه هوای سر کوی تو برفـت از یادم
نیسـت بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چـه کـنـم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکـب بخـت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چـه طالـع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو بـه مـبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
کـه چرا دل به جگرگوشـه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشـک
ور نـه این سیل دمادم بـبرد بـنیادم
به حرمت بزرگداشت پیر مغان
پيام هاي ديگران () PermaLink جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥ - مژده آنجایی که ذهن تمام می شود انسان آغاز می شود
کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد. رفت که به دنبال خدا بگردد. و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود بر
نخواهم گشت.نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.
مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن.
و درخت زیر لب گفت: یک درخت از راه چه می داند، پاهایش در گل است.
او هیچ گاه لذت جست و جو را نخواهد یافت. و نشنید که درخت گفت: اما من جست و جو را از خود آغاز
کرده ام. و سفرم را کسی نخواهد دید،جز آن که باید.
مسافر رفت و کوله اش سنگین بود. هزار سال گذشت... . هزار سال پر پیچ و خم،هزار سالِ بالا و پست.
مسافر بازگشت. رنجور و نا امید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود.
به ابتدای جاده رسید.جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود.درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود.
زیر سایه اش نشست تا لَختی بیاساید.مسافر درخت را به یاد نیاورد،اما درخت او را می شناخت.
درخت گفت: سلام مسافر،در کوله ات چه داری؟مرا هم مهمان کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم،شرمنده ام،کوله ام خالی است و هیچ ندارم.درخت گفت:چه خوب،وقتی هیچ چیز
نداری،همه چیز داری.
اما آن روز که می رفتی،در کوله ات همه چیز داشتی، کمترینش غرور بود،جاده آن را از تو گرفت.
حالا در کوله ات جا برای خدا هست.و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت.
دست های مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید وگفت:هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو
نرفته این همه یافتی.
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و نور دیدن خود، دشوارتر از دیدن جاده هاست.
پيام هاي ديگران () PermaLink دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤ - مژده